تبليغاتX
مثلث احساس
خاطره ها
سلام

مدتی چیزی نذاشتم خوب هم خودم مقصرم هم ...

دستم روی زنگ در بود ولی نمیخواستم فشارش دهم ازت ناراحت بودم و دلم نمی خواست ببینمت تو یکدفه در رو باز می کنی با لبخندت همه چیز فراموش میشه باورم نمیشه ۱۲ ساله که من و تو با هم .... ولی با اینکه ظاهرم خیلی تغییر کرده هنوز عاشقانه دوست دارم و در اوج می خواهمت برق نگاهت هنوز مثل ۱۲ سال پیش منو مجذوب می کنه و هیچ چیز تغییر نکرده بجز اینکه ما به دلدادگی عادت کردیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 8:48  توسط شميم سبحاني | 
اشكهايم بهاريه هاي است

كه براي تو مي سرايم.

و لبخندم گرماي تابستان را در نگاهت مي ريزد ...

پاييز چشمانت را با زمستان دستهايت مي آميزم  ...

نوروز زندگي من را اتشكده درونت  مي سازد...

 من آتش پرستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 12:4  توسط شميم سبحاني | 
از همان زماني كه تصميم گرفتم در هواي آن حوالي هوايي تازه كنم ديدارت و در كنارت بودن را احساس مي كنم گرچه هم آغوشي من و تو با يك سنگ تقسيم مي شود اما مي دانم كه هنوز هم دوستت دارم اي كاش هيچوقت نمي ديدمت زيرا اكنون براي افسوس مهربانيت خيلي دير است هيچ چيز جاي تو را در اين سينه پر تلاطم پر كينه نخواهد گرفت راستي روزي اگر خنجري باشد كه قلبم را بشكافد چه رازهايي كه نگفته بر آب مي رود و چه احساسها يي كه سر به مهر همچون حبابي در هواي سرار مهرت گم مي شود 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 7:50  توسط شميم سبحاني | 
چقر ر دلم برايت تنگ شده بود اينرا زماني مي گفت كه دستان مهربانش را بر شانه هايم حس نمي كردم و عطر نفسهايش مرا مست و دلداه از خود بي خود نمي كرد و من در پاسخ حرفهايش گفتم اين انصاف نيست كه حتي در خوابو رويا به ديدنم نمي آيي راستي اگر صداي مرا مي شوني حداقل دستي به محبت برايم تكان بده من به همين دلخوشم

سلام را سلسله وار بر زبان مي آورد 

و خداحافظ را... 

بي آنكه بداند با هر سلام جاري شدم و باهر خداحافظ خشك

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 14:5  توسط شميم سبحاني | 
اين دقيقا" 25 سيگاري است كه روشن كرده ام و دقيقا" 25 ساعت است كه تو در مقابلم نشسته اي نه خرفي نه حركتي حتي براي افتادن آن روسري صورتي كه دارد از سرتت مي افتد حركتي نمي كني و يادم مي آيد كه هميشه سعي مي كردي مبادا آستين مانتو ات بالا برود در تصوير مقابلم دختركي با يك دست گوشه شنلش را به طرف صورتش مي كشد با چهرهاي پريشان و با چهره اي سرشار از آرامش و با دست ديگر گوشه شنلش را رها مي كند راستي تو كدام را مي خواهي عرياني صدف يا تلا لو پيچيده شده مرواريد ....
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 17:6  توسط شميم سبحاني | 
گريه فراموشي مي آورد و باد عرياني

اي كه شانه به شانه تفريط مي روي

سكوت ادامه تمام پشيمانيهاست 

مي دانم و سنگ را جانشين تو خواهم كرد 

كه زيبا تر از تو نيست اما بزرگوار تر است 

چه پاسخي براي سلامم داري ؟

چه فصل مشتركي داريم ؟

-من و پرنده اي كه جز هميشگيي قفس را تجربه نكرده است 

و ياد گرفته است بخواند: 

بيرون از اين فضاي ساده منحوس بالهايم مي شكند 

چه پاسخي براي سلامم داري ؟

و تو همچنان از كناره ترديد مي وزي 

و اين جرقه هاي ندامت مي دانند با مزرع رسيده دل من

فقط آن است كه نامم را از لبان تو بردارم

و از ارتفاع وسوسه هبوط كنم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 9:22  توسط شميم سبحاني | 
امروز كه آمدم خيلي كلافه بودم خجالت مي كشيدم بيام بهت گفتم كه من هر وقت كه بتونم از رابطه من با تو سوء استفاده مي كنم هميشه تو سنگ صبوري و من يه وراج بي خاصيت طبق معمول به حرفاي من اهميت نمي دي يه ليوان شراب برام ريختي و من تا حالا شراب نخوردم ولي هميشه عطرشو دو ست داشتم ...

-   اولش تمام رساله رو در ذهنم مرور مي كنم ... بعدش به اين نتيجه مي رسم كه بابا اينها همش الكيه و تو باز مي خندي  و ميگي تو تمام وقت با خودت درگيري كه اينو بخوري يا نه خوب پاشو از جلوي چشمت برش دار و من بلند مي شم و يكدفعه همشو مي رم بالا...

گونه هام داره گرم ميشه لبخندت برام مثل يك چشمه نور شده با آرامي هميشه مي پرسي چطور بود ؟ و من دلم نمي خواد اين حسمو با ور زدن خراب كنم فقط دستاتو محكم مي گيرم و همه چيزهاي رو كه تا حالا نتونستم بهت بگم روميگم...

- چرا هيچي نمي گي

 و با يه لبخند تلخ به تلخي همون شراب مي گي همه چيزهاييرو كه گفتي ميدونستم حالا چه احساسي داري هر چي دلت مي خواد بهم بگو مي دونم كه الان فقط دوست داري بد و بيراه بگي

و من فقط اشك مي ريزم و همينطور كه ايستادي دستو روي شونم ميزاري ... از همون موقع بود كه تونستم تو را مثل خودت دوست داشته باشم ديگه برام يه چيز غير قابل فتح نبودي بلكه مثل خورشيد تمام دنيامو پر كردي ....

ديگه نمي خوام بدستت بياريم و در حد پرستش دوستت دارم ....

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 8:36  توسط شميم سبحاني | 
سردي هوا به اوج رسيده است از صبح به تلفنهاي من جواب نمي دهي نگرانم بالاخره تمام توانم را جمع مي كنم مي زنم بيرون نمي دونم چي شد كه خودم جلوي در شما ديدم بدون در زدن وارد مي شوم خيلي خونسرد از اتاق خارج مي شوي و مي گويي سلام اومدي منتظرت بودم واي خداي من دلم مي خواد خفه ات كنم هوا رو به تاريكي مي رود خواب آلود به نظر مي رسي و بازهم سئوالهاي بي پاسخ من كجا بودي ؟ چرا تلفنو جواب نمي دي؟ و...

يك كتاب جديد دستت است اشعار پاز شاعر امريكاي جنوبي من اين شعرها را چندين بار خواندهام و با اينكه ريتمش را دوست دارم اما اصلا" نفهميدم چي گفته از من مي خواهي كه يكي از آنها را برايت بخوانم و ... واي خداي من چقدر اينبار فرق مي كند احساس مي كنم همه چيز را واضح و عريان در اين شعر ها مي بينم با صداي دلنشينت مي گويي يادت باشه اين كاري كه من برات كردم هرگز كسي نخواهد كرد . ومن باز نفسم مي گيرد . نمي دانم چرا حس با تو بودن اينقدر برايم سنگين است آنقدر به دور شدن از تو فكر مي كنم كه لحظاات با تو بودن برايم دلنشين نيست و تو مي گويي خودتو قبل از آمدن سيل توي وان حموم خفه نكن ، چقدر اين حالتي رو كه با چهار انگشتت صورتت را مي پوشاني و از پشت آن به من نگاه مي كني را دوست دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 9:41  توسط شميم سبحاني |